به گمان من...
به گمان من، از خود گفتن، سخت و ناممکن است. برای شناختن،راهی جز شریک شدن در عواطف، افکار و ایده های من نیست.
از موقعیت هایی که تجربه کرده ام و علاقه هایم شاید اینها باشد: کنجکاوی بالا در فهم رنج و درد آدمها؛ من دوست دارم صورت بندی خوبی از زندگی ببینم. احساس می کنم کارهایی را می توانم انجام دهم و از سویی واقعیت با قدرت به من می گوید در جاهایی باید کوتاهی درهای این راه زندگی را به جان بخرم. تنها راه متعارف یعنی تحصیلات دانشگاهی را برگزیده ام.کتاب را دوست دارم.من از دهه شصت برخاسته و بالیده ام منتها بدون گرفتار شدن در جریان پول و کلاس کنکور با رتبه های 502 در کارشناسی و 10 در ارشد روانشناسی بالینی به دانشگاههای بزرگ این کشور رفته ام. یک سال را به شکل کار بالینی و پژوهشی در بیمارستان اعصاب و روان گذرانده ام. استاد عزیزی مرا بال و پر داد. او را آرزوی خیر و سلامت دارم. همچنان در حال پی گیری دوره دکتری هستم. این آموزشها خوب بودند اما به جان دریافته ام که اول باید سراغ خود رفت. سه سال تمام جهت آمادگی برای اشتغال به حرفه روان درمانگری، خود را به رودخانه ی خروشان تراپی سپردم و شاید هیچ چیزی جذاب تر از آن را نیافته ام. من از درمانجویانم بسیار می آموزم. آنها ظرفیت شفقت و عشق ورزی را در من گسترش می دهند. هیچ انسانی مانند دیگری نیست و هر مراجعی برای من دنیایی شگفت و سفری پر حادثه است.
شعر می خوانم و داستان.
در آخر باور عمیقی دارم که هر ناراحتی روانی در بدن جاری است و عاشق نوروساینس هستم.

